به چله باز نشستم مرور خاطره را

مرور آن شب مرموز پرمخاطره را

 

و کاهنان نگاهت دوباره می آیند

که دختران من - این شعرهای باکره- را

کنار معبد یک عشق تازه سر ببرند...

( چقدر باد می آید! ببند پنجره را...*)

 

از آن شبی که تفنگ شکارچی پر دا-ده از کویر دلم دسته های هوبره را-

هنوز باد می آید... و باد می کوبد

به شیشه نازکی بالهای شب پره را...

...

اسیر قلعه ی تنهایی ام... کجایی عشق؟

تو قهرمان منی! بشکن این محاصره را!

 

*ببند پنجره را باد سرد می آید (ه.ا. سایه)

نوشته شده توسط پانته آ صفائی در ساعت 7:37 | لینک  | 

 

 و اگر غم اندکی مجال دهد... یک عاشقانه نه خیلی خالی از اندوه،

 از آویشن و اندوه...

 

با اين‌كه چون ماري درون آستين بودند

زيباترين شب‌هاي من روي زمين بودند

چشمانت، آن الماس‌هاي قهوه‌اي يك عمر

با چشم‌هاي خواب و بيدارم عجين بودند

هر چند آخر زهر خود را ريختند اما

تا لحظۀ آخر برايم بهترين بودند

هر قدر نزديك‌ آمدم كمتر مرا ديدي

بعداً شنيدم چشم‌هايت دوربين بودند

خواجو تو را هر روز با يك زن تماشا كرد

پل‌ها و زن‌ها بين ما ديوار چين بودند

...

تا صبح چشمم را به سقف خانه مي‌دوزم

شب‌هاي زيبايي كه مي‌گفتي همين بودند؟

 

نوشته شده توسط پانته آ صفائی در ساعت 9:12 | لینک  | 

 

 

نشریه الکترونیکی یانوس بروز شد.

لطفا مطالعه بفرمایید.

 

و شعرهای زیبای مریم آرام و مرجان بیگی فر عزیز برای استاد طالب پور را بخوانید.

 

 

 

نوشته شده توسط پانته آ صفائی در ساعت 20:48 | لینک  |